آن روز جمعه که رفت نه باران بود نه برف بود

این جا بیشتر از هر جای دیگری خود ِ خود ِ  آنالی منصوری  ست !!

از تیر 91 این خانه را  به حال خودش گذاشتم که کمی ارام شوم

 که همه چیز تمام شود . برای هر شروعی کمی ارامش لازم است

که با سکوت می اید و خلاصت می کند !

حالا پاییز به نصفه رسیده به آبان به 19 آبان ! و بهترین زمان همین

 جمعه است . باید چند خط بنویسم و یک شعر ،یک آهنگ تازه

بگذارم و یک عکس !!

 

و این نوشته ی نه چندان قدیمی :

 

یعنی ادم که فکر می کند اولش چند چیز رنگی و چند چیز شاد است و بعد تر

چند نقطه می ماند از همه چیز !!   آدم اول چشم باز می کند  و آدم ها ،

ماشین ها و خانه ها را می بیند و بعد می رود و همین . اول خانه ها را

می بیند و بعد ماشین ها و بعد آدم ها !

همه چیزش را بر می دارد می گذارد تا کمی هوا بخورند ! خودش را می گیرد

 لباس می پوشاند و هی به جاده نگاه می کند و چند چراغ روشن . . .

اصلا هی بغض می کند و هی اشک نمی اید و هی خنده . به خودش می گوید

بوها و صدا ها و رنگ ها هی کم کم ، کم می شوند و می روند توی نمی دانم

کجای ذهن آدم که بعد گاهی هستند و گاهی نه ! گیج می کنند و ادم گیج

نمی خورد چون الکل بدنش نسبتا مقدار ثابتی ست. همین نقطه ها می آیند

 می مانند توی رگ و پی ادم !

شاید دلیل اینکه رگ های نزدیک به قلب آدم می گیرد این است که همه ی

نقطه ها را جمع می کند ،نزدیک خودش نگه می دارد که بعد این نقطه ها

گاهی چربی و قند و اوره ی خون می شوند و نفس ادم را بند می اورند !!

بعد پیش می اید که کسی توی همان خیابان و همان ساعت و همان حال

قدم بزند که بعد جای خودش و خودت نفس بکشد .

 

 

و این شعر برای خودم و خودتان که قدر همه ی چیزهای تازه

 و عجیب را می دانیم !!

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


اگر سفر نکنی،


اگر کتابی نخوانی،


اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،


اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،


وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


اگر برده‏ عادات خود شوی،


اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،


اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،


اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،


یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی


اگر از شور و حرارت،


از احساسات سرکش،


و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،


و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،


دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی


اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،


اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،


اگر ورای رویاها نروی،


اگر به خودت اجازه ندهی،


که حداقل یک بار در تمام زندگیت


ورای مصلحت‌اندیشی بروی.


امروز زندگی را آغاز کن!


امروز مخاطره کن!


امروز کاری کن!


نگذار که به آرامی بمیری!


شادی را فراموش نکن!

 

 

 از : پابلو نرودا

 

حالا بروید و این را گوش بدهید  ( با فیلتر شکن باز کنید )

http://soundcloud.com/pallettmusic/pallett-naro-bemaan

  

و یک تشکر مخصوص از آن هایی که وقتی نبودم هم سر می زنند

 و همراهم بودند .

 

/ 37 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدیقه حسینی

به چشم هایت که می رسم دیگر چیزی به باران نمانده است.... > به روزم با روایتی کوتاه از خواب های لذت انگیز! و منتظرم.... با احترام: صدیقه حسینی/رشت

حمید سهرابی

با سلام و ادب آخرین ژنجره به روز است حرف زیادی ندارم جز چند تا رباعی. خوب یا بد...

حمید سهرابی

با سلام وبلاگ آخرین پنجره با یک رباعی به روز است البته اگر رباعی های پست قبل را نخوانده اید آن ها هم منتظرتان هستند! وبلاگ حکیمباشی هم با مطلبی در مورد چاپ مجموعه های شعر به روز است

وحید

دل آدم میگیره وقتی با وبلاگ خالی مواجه میشی

وحید

آنالی ول نکن اینجا رو بجز کلمه هیفه چه میشه گفت

mohsen

سلا م امروز داشتم کامنت های قدیمیمو از 2تا5سال پیشو چک میکردم به کامنت شما خوردم خیلی قدیم لطف داشتین من خیلی خیلی خوش حالم هنوز مینویسی به من هم سر بزن بای www.qomdecoration.ir

آقای نویسنده

[گل]

صادق هلشی

از سری نامه هایی که میدانم به دستت نمیرسد باغم در انتظار آمدنت هستم همدرد باش ولی مهربان وهمیشگی شما دعوتید به "تو گویاتری"